زانا_ پسرخاله جان، شهید والامقام
همین چند قدم مانده به مزارت، پاهایم سست شد. نه، نه از خستگی راه، که از سنگینی این باور عجیب که تو اینجایی. زیر این همه خاک سرد و سنگ، هیچ وقت فکر نمیکردم روزی اینجا ببینمت. اما اینجا، میان این همه سنگ قبرِ به صف ایستاده، قامت علمهای سیاه و بوی گلهای شاخه بریده، تو را پیدا کردم.
وای بر من که چه میگویم! تو را پیدا کردم؟ مگر تو گم شده ای؟ نه، میدانم و با تمام وجود باور دارم که جایگاهت بهشت است. در دلم میگویم که خداوند عزیزترین مقامها را به کسی میدهد که جانش را در راه او نثار کند. باور دارم که الان در آن باغهای همیشه بهار، در جوار حضرت سیدالشهداء هستی ، به ما که در این غبار دنیا مانده ایم، لبخند میزنی. این باور، تنها چراغ روشنِ دلِ تاریکِ ما در این شبهای بی ستاره است.
اما سعید جان، با این همه یقین و باور، با اینهمه افتخار به راهی که رفتی، چه کنم با این شعله ای که در سینه پدر و مادرت و ما انداختی؟ چه کنم با نگاهِ خیسِ مادرت که در چهلمت دیدم ، یا پدرت که دیگر نه قامت سرافراز سربلندِ آن روزها را دارد و نه لبخند همیشگی را؛ انگار که با رفتن تو، تکیه گاه ستون فقراتش را هم با خود بردی؟ داغی که تو بر دل ما گذاشتی، نه از جنس آتش معمولی است، آتشی است که در عین سوزاندن، آبرو و عزت می بخشد، در عین خون گریه کردن، غرورِ یک ملت را زنده نگه میدارد.
روحت شاد، عزیزِ همیشه ی قلبمان. تا ابد به یادت هستیم.
◼️پسرخاله جا مانده از قافله کربلا:محمد حسین ماهوتیان ۱۴۰۵/۰۵/۰۷
بهشت زهرا تهران
ار نجف تا کربلا – پیاده تا عرش خدا








دیدگاهتان را بنویسید