زمستانِ سرد سال ۱۳۶۵ …
✍ یونس قیطانی
دبستانِ سعدی ایلام، در منطقه ژیان، دو خیابان بالاتر از کوچهای که من در خانهای کاهگلی به دنیا آمده بودم…
کلاس سوم ابتدایی بودم، بهمن بود و برف فراوان با قندیلهای سر به زیرِ ناودانهای پیر خانههای توسری خورده…
آن روز برفی و سرد، کاپشنی سبز رنگ، دقیقا به رنگِ دلهای مردمان آن زمان پوشیده بودم، زنگ تفریح دوم در شیفت صبح بود، فرصت اندک و وقت خریدن تغذیه بود، فروشنده با یه کارتن کیک، از پشت پنجرهی راه راهِ فلزی دفتر دبستان مشغول سرویس دادن بود و ما در صفی طولانی، البته به درازای صف نفت و … نبود اما باز برای زمان اندک زنگ تفریح، طولانی بود.
هر لحظه ممکن بود زنگ بخورد و دست خالی به کلاس برگردم.
قدم قدم جلو رفتیم، از پلههای ورودی هم بالا رفتیم تا به پشت پنجره رسیدم، قیمت کیک ، ۲۵ ریال بود، دست در جیب قناعت بردم تا قیمت کیک را بپردازم؛ اما معلوم شد جیبِ کاپشنم سوراخ بوده و… ای داد بیداد…
ناراحتی بچگانهای در وجودم و اضطراب کودکانهای در قدمهایم تا کلاس موج میزد، هنوز به در اتاق کلاس نرسیده بودم که آقای « مهدوی » ( معلم کلاس سوم ) از پشت صدایم زد!
او کنار فروشنده داخل دفتر ماجرای منو شنیده بود و خودش تغذیهی آن زنگ را برایم خریده بود…
آقا اجازه!؟
شرمندهام اگر هنوز که هنوز است، نتوانستم جیبم رو دوخت کنم و هر گاه دست در جیب میبرم خالی بر میگردد و حتی گاهی انگشتانم با دستهایی غریبه، زمخت و بی حیا در جیبم برخورد میکند…
آقا اجازه !
هنوز که هنوز است، همه در صف هستیم با جیبهایی خالی؛ ولی حیف شما دیگه نیستید… حتی دیگر دبستان سعدی هم نیست…
پارسال ساختمانش را با دنیایی از جیغ و داد بچههای دهه شصتی، خوانش کتابهای نوستالژیک فارسی و کلی خاطره، ویران کردند تا از نو بسازند؛ اما بی روح و خالی از صفا و سادگی….
#ایلامیاران
@ilamyaran
💥آقا یونس، اجازه!
✍ عبدالصاحب ناصری ـ ایلام
🔹 با تمام وجودم دغدغه و دلشوره و دلسوزی پدرانهٔ معلم را برای شاگردانش تجربه کردهام!
چه عذاب الیمی میکشند پدران معلم و معلمان پدر! عذابی از جنس آنچه آن یونس در شکم نهنگ کشید و دیگر یونس از تخریب دبستان سعدی و خرابی و ویرانی تمام خاطرات کودکیاش!
🔸یونسی که از آن سالیان دور رنگ سبز کاپشنش را از یاد نبرده و هنوز انگشت خاطره در سوراخ جیبش میچرخاند! سوراخی که سکههای خُردی را که همهٔ سهم آن روز کودکی ۹ ساله بود از کف او ربود! سوراخی که شدیدتر از سرمای بهمن ۶۵ دبستان سعدی محلهٔ ڗیان ایلام بر صورت نازکش سیلی نواخت و رنگ نیلی بر آن پاشید! و پدرْ مهدوی، آموزگار مهربان دبستان که از پشت میلههای حفاظ دفتر این صحنه را رصد کرده و دیوار دل پدرانهٔ معلمیاش ریخته بود، دوان دوان در دالان راهرو دبستان و نرسیده به ورودی کلاس خود را به یونس میرساند تا از دل نهنگ اندوه بیرونش کشد. آقای مهدوی کلوچهای ۲۵ ریالی با مزهٔ مهر معلمی در دستان کوچک شاگردش میگذارد تا هم ویرانهٔ دل خود را مرمت کند و هم کام تلخ یونسش را به درازای یک عمر شیرین!
♦️آقا یونس، اجازه! ما معلمها همهٔ سرمایهٔ زندگیمان همین است؛ دل در دریا افکندهای که اسیر امواج اضطراب و تشویش شاگردانمان است!
آقا یونس، اجازه! ما معلمها غم شاگردانمان بسیاری شبها بیخوابمان کرده، یک گله گوسفند و یک آسمان ستاره شمرده، اما خواب از خانه و خوابگاه ما کوچ کرده بود!
🔹 آقا یونس، اجازه! ما معلمها ناخوش احوالی شاگردانمان همواره شلاق بر دل و جانمان بوده!
آقا یونس، اجازه! ما معلمها در غریو شادمانیهای شما شاگردان همواره اشک شوق ریختهایم، به وجد آمدهایم و گرفتاریهای بیحساب خود را در دفتر خوشحالی شما به حساب نیاورده و تسویه نکردهایم!
🔸آقا یونس، من بیش از ۳۵ سال این احوالات را با همکارانم تجربه و زندگی کردهام!
قیطانی عزیز، با این اوصاف اقرار میکنم که ما معلمان خوبی نبودیم
وگرنه، حال ما و جامعهٔ ما به از این بود، جیبهای اعتماد این اندازه سوراخ نداشتند، فرهنگ در صف و صفحهٔ آخر کتاب بودجه نبود و آیین ادب و اکرام گونهای دیگر بود!
♦️آقا یونس، اجازه! به عنوان یک معلم و از جانب آقای مهدوی و مهدویهای معلم سپاسگزارم که در عصر فراموشی و ناسپاسی دفتر خاطره گشودی و نمک سفره گزاردی!
سهشنبه، ۱۴۰۳/۲/۱۲
امام جمعه و استاندار کرمانشاه با نمایندگان مردم استان کرمانشاه در مجلس خبرگان رهبری دیدار و گفتگو کردند








دیدگاهتان را بنویسید